|
خیلی
وقته که دیگه حال نوشتن ندارم خیلی وقته که پر از حرفم و نای گفتن ندارم
خسته ام اونقدر خسته که دیگه تحمل سنگینی این خستگی رو ندارم یک سال از
ساخت این وب می گذره دلم می خواست خیلی از حرفا زده بشه اما تو این یک سال
فقط حرفای یک روزم و گفتم امروز تصمیم گرفتم ساکت بشم و دیگه هیچی نگم این
آخرین ژستیه که می ذارم بدرود از همه شما دوستان عزیز که تو این یک سال من و تحمل کردین ممنونم امیدوارم که همتون موفق باشید... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 19:25 توسط مجتبی |
باد دیوانه وار می وزد
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 11:40 توسط مجتبی |
مقصدت هرجا که باشه، هرجای دنیا که باشی، اون وره مرز شقایق، پشت لحظه ها که باشی، خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود، تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود ... " . امروز بال دراوردم، دارم پرواز می کنم . امروز به اوج اوج رسیدم . نمی دونم چی بگم ؟! نمی دونم چی بنویسم ؟! اصلا نمی دونم چیکار کنم ؟! فقط می دونم می تونم بهش بگم دوسِت دارم . + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 18:57 توسط مجتبی |
اسرار عزل را نه تو دانی و نه من
این حرفه معما نه تو خوانی و نه من پس از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 18:39 توسط مجتبی |
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 16:12 توسط مجتبی |
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 20:44 توسط مجتبی |
پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه بگین به این شکسته دل یه عمره که دلواپسه + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 17:15 توسط مجتبی |
اگه همصدام بودي + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 16:56 توسط مجتبی |
در وصالت چه را بیاموزم؟ در فراقت چه را بیاموزم؟ یا تو با درد من بیامیزی یا من از تو دوا بیاموزم می گریزی زمن که نادانم یا بیامیز یا بیامیزم چون خدا است با تو در شب و روز بعد از این از خدا بیاموزم در وفا کس نیست تمام استاد پس وفا از وفا بیاموزم ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 16:43 توسط مجتبی |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 17:19 توسط مجتبی |
|